ღ معارف مهدویت ღ
السلام علیک یا داعی الله و ربانی آیاته

بخش های دیگر

فتوبلاگ من
پرسش و پاسخ
یادداشت بازدیدکنندگان
گالری وبلاگ

صفحات وبلاگ

واسطه فيض

نظرسنجی

نظرتون درباره اين وبلاگ
عالي
خوب
متوسط
ضعيف



جستجو

دوستان من

اگه بخونيد ممنون ميشم

 

 بیابان غرق سکوت بود. تنها صدایی که این سکوت را می‌شکست، صدای عبدالنبی بود. صدایش پر بود از درد و غم. از مشکلات زیادی که برایش پیش آمده، به صحرا آمده بود تا آقای خودش را صدا کند و از او برای حل مشکلاتش کمک بخواهد. این روزها داشت از موضوعی بیشتر رنج می‌برد و آن حس بدی بود که نسبت به آقا سیّد ابوالحسن اصفهانی پیدا کرده بود: «آقای من! حسودی بد است و از منی که سرباز تو هستم بدتر. من حسودی او را نمی‌کنم،‌ اما می‌خواهم به راز عظمت او پی ببرم؛ به دادم برس!»

هوا داشت روشن می‌شد. نسیم خنکی از شط خیز برداشته بود و ملایم می‌آمد و به صورتش می‌خورد. عبدالنبی سر از سجده برداشت و به افق زیبای دشت نگاه کرد. در این صبح زیبا آنقدر گریسته بود که دیگر خسته شده بود. با خود گفت:«ما کجا و آن عزیز کجا؟ با این همه گناه کی میاد سراغ ما؟» باز دل شیخ گرفت. گریه آمد سراغش. دوباره به سجده افتاد و زار زد: «آقای من، مولای من!» داشت می‌گریست که دست نوازشی را روی سرش حس کرد. با چشمهای خیس سر از سجده برداشت و گفت: «آقا راحتم بگذار! کاری به کارم نداشته باش! بگذار با آقای خودم درد دل کنم.» آهی کشید و سر به سجده گذاشت و گریست و هیچ اعتنایی به مردی که بالای سرش نشسته بود، نکرد.

اهل دلي گفته بود وقتی دعایت تمام شد، کسی می‌آید. او امام زمان توست و عبدالنبی تازه یاد حرف‌های او افتاد. لحظه‌ای اشک در چشمانش خشکید. دستپاچه سر از سجده برداشت و اطراف را نگاه کرد. هیچ کس نبود، جز مردی که آن سوتر داشت دور می‌شد. مهر و سجاده و تسبیح را رها کرد و بلند شد و صدا زد: «آقا!...»

صدایش در سکوت دشت پیچید. معطل نکرد. نعلین هایش را از پا درآورد و دوید. یقین داشت خودش بود. خود آقا. مدتی که دوید از نفس افتاد. اما با گریه، با هر زحمتی که بود نگذاشت آقا از چشمانش ناپدید شود. دیوارهای شهر کوفه پدیدار شد. آقا داشت به شهر نزدیک می‌شد. عبدالنبی از اینکه می‌ترسید آقا را از دست بدهد دوباره قدم تند کرد.کوچه‌ها خلوت بود. نفس‌های پی در پی کلافه‌اش کرده بود. با هر جان کندنی بود، خودش را به آقا نزدیک کرد. قبل از اینکه به او برسد آقا در چوبی کوچکی را باز کرد و تو رفت.

عبدالنبی نفس زنان روبروی در ایستاد و با چشمان اشکبارش نگاه کرد. حسرت در چشمانش موج می‌زد. دیگر رویش نمی‌شد در بزند؛ امّا مگر چاره‌ای جز این داشت؟ باید کوبه در را می‌زد و سراغ آقا را از این خانه می‌گرفت. با چشمان خودش دیده بود که آقا به این خانه آمده است.

کوبه در به صدا درآمد. لحظاتی گذشت و بعد چهره نورانی که از لای در بیرون آمد:

- بفرمایید!

عبدالنبی آب دهانش را بلعید و دستپاچه گفت:

- آقا را می‌خواهم،‌ الان اینجا آمد!

مرد لبخندی زد و گفت:

- باید اجازه بگیرم!

قلبش تند تند می‌زد. «خدایا من خوابم یا بیدار؟ این چه ماجرایی است که دارد اتفاق می‌افتد؟»

تا کسی بیاید خودش را دلداری داد: «آرام باش مرد! عمری ازت گذشته، چرا این قدر دستپاچه؟ مضطرب؟ کمی هشیار باش! پس سنگینی آن همه علم و تقوا کو؟»

نمی‌توانست آرام باشد. حرف از آقا بود. هیچ وقت چنین مشتاق دیدن رویش نشده بود. آیا دیدار یار داشت اتفاق می‌افتاد؟ دوباره در باز شد:

- بفرمایید!

عبدالنبی قدم‌های لرزانش را به درون حیاط گذاشت. داخل حیاط کوچک بود. ایوانی داشت با دو تخت چوبی. عبدالنبی سر برداشت و به ایوان نگاه کرد. آقا روی تخت نشسته بود و لبخند می‌زد. دیگر حال خودش را نفهمید. اصلا نفهمید کی خود را به آقا رسانده است. فقط این را می‌دانست که دارد گریه می‌کند و اشک می‌ریزد. آخر گریه تا کی؟ چقدر گریسته بود؟ نمی‌دانست. کی از آن حیاط زیبا بیرون برگشته بود باز نمی‌دانست. همه حرفها و رازهای ناگفته‌اش در دلش مانده بود: «آیا برگردم، دوباره حیاط کوچک و زیبای آقا را می‌توانم پیدا کنم؟»

برگشت. اشک‌هایش را پاک کرد و این بار کمی هشیارتر پا به کوچه آشنای یار گذاشت. تا به خانه آقا نزدیک شد باز تنش به لرزه افتاد. خیلی تلاش کرد تا آرامشش را حفظ کند؛ اما نشد. سراپا مثل بید می‌لرزید. حس عجیبی داشت. خوشحال‌تر از همیشه، گریان‌تر از همه حال. در حالی که اشک بی‌اختیار از چشمانش فرو می‌چکید، باز دست برد به کوبة در. صدای در چوبی باز در سکوت کوچه پیچید. خادم خانه در را باز کرد.

- بفرمایید!

- آقا هنوز تشریف دارند؟

مرد لبخندی زد و گفت:

- شما که آقا را دیدید، دیگر برای چه تشریف آوردید؟

عبدالنبی اشک‌هایش را پاک کرد و سرش را تکان داد:

- پاک خودم را پاخته بودم. چیزی به ذهنم نیامد به آقا بگویم، حالا همه حرفهایم را آماده کرده‌ام تا با آقا در میان بگذارم.

مرد گفت:

- آقا اینجا نیستند، رفتند!

پاهای عبدالنبی سست شد. با بیچارگی چشم به چشمان مرد دوخت و با اوقات تلخی گفت:

- شما دروغ می‌گویید، آقا الان اینجا بود!

مرد دست روی شانه عبدالنبی گذاشت و گفت:

- من اگر دروغگو بودم، خادم این خانه نبودم!

عبدالنبی با شرمندگی نگاه کرد. دیگر حرفی برای گفتن نداشت؛ امّا التماس در چشمانش هیاهو می‌کرد. مرد با مهربانی او را به حیاط راهنمایی کرد:

- آقا خودشان نیستند؛ ولی اینجا کسی هست که بتواند پاسخگوی شما باشد!

 عبدالنبی با تعجب پرسید:

- او کیست؟

مرد در حالی که ایوان خانه را نشان می‌داد، گفت:

- ایشان آنجاست بفرمایید!

عبدالنبی سرش را بلند کرد و چشم دوخت به ایوانی که چند شمعدانی در آن دیده می‌شد. ناگهان از دیدن مردی که جای آقا نشسته بود، شگفت‌زده شد. «خدایا چه می‌بینم؟»

- آقا سید ابوالحسن!

سید مثل همیشه مهربان و متواضع از جای خود برخاست و با عبدالنبی دست داد و او را در کنار خود نشاند.

- بفرما حاج شیخ!

شیخ در خود فرو رفته بود. دیگر چه داشت بگوید؟ کدامش را باید می‌گفت و کدامش را نمی‌گفت؟ زمین و آسمان برایش سؤال شده بود.«خدایا این چه سرّی است؟»

چند سؤال علمی از سید پرسید و سید با حوصله تمام جواب داد.

*

در راه برگشت، نمی‌توانست خودش را قانع کند که آقا سید ابوالحسن اصفهانی را در خانه‌ای غیر از خانه خودش دیده است. با خود اندیشید: « این ماجرا وقتی تمام می‌شود که من بروم و دوباره سید را در خانه خودش ببینم. اگر او هم از ماجرا خبر داشت، یقین می‌کنم که در خواب نبوده‌ام.»

 هوا گرم بود. شیخ عبدالنبی چنان در شور و شوق کشف یک مجهول قرار داشت که هیچ احساس خستگی و تشنگی نمی‌کرد. به نجف که رسید راهش را به سوی خانه آقا سید ابوالحسن اصفهانی کج کرد.

سید در خانه خودش مشغول مطالعه بود. با لبخند مهربانی شیخ را به حضور پذیرفت. شیخ تا نشست مستقیم رفت سر اصل مطلب. همان بحث علمی که در کوفه- در آن خانه- با هم کرده بودند. سید مثل همیشه با حوصله تمام دوباره جواب سوالات را یکی یکی داد. وقتی تمام شد باز شیخ در فکر فرو رفت. ناگهان سید تبسمی کرد و به لهجه اصفهانی گفت:

- حاج شیخ عبدالنبی! حالا یقین کردی؟

شیخ که تازه داشت به بزرگی و عظمت آقا سید ابوالحسن اصفهانی پی می‌برد، لبخندی زد و گفت:

- بله آقا![1]

 

 مجيد محبوبي ، مجله امان



[1] . گنجینه دانشمندان، ج 9، 316 الی 318 ، به نقل از آیت‌الله محمدمهدی لنگرودی


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام بهمن 1392 توسط

تا كي به پاي حسرت باران بايستيم؟

با چتر در ميان بيابان بايستيم؟

مثل مترسكي همه ناچار و ناگزير

در زير سايه‌هاي كلاغان بايستيم؟

هر فرد ميله قفس خالي خود است

تا كي ميان اين همه زندان بايستيم؟

اي رود، سمت آمدنت را نشان بده

رخصت بده كنار درختان بايستيم

يك جمعه گفته‌اي كه مي‌آيي، ولي بگو

بايد كدام سمت خيابان بايستيم؟!

نيما فرقه

مجله امان


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392 توسط

دلم شور مي زد مبادا نيايي

مگر شب سحر مي شود تا نيايي؟!

مگر مي‌شود من در آتش بسوزم

تو امّا براي تماشا نيايي

تو افتاده‌تر هستي از اين‌که يک شب

به ميقات اين بي سر و پا نيايي

تو «پروانه» باشي و يک بار حتّي

به شاباش پيوند گل‌ها نيايي؟!

دروغ است اين بر نمي‌آيد از تو

بيايي و تا کلبة ما نيايي

بگو خواهي آمد که امکان ندارد

بگويي که مي‌آيم، امّا نيايي

گذشته است هرچند امروز و امشب

دليلي ندارد که فردا نيايي

چه خوب آمدي اي بهار صداقت

دلم شور مي‌زد مبادا نيايي!

زين العابدين آذر ارجمند

مجله امان 44

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392 توسط
 چلچراغ مهدوي

قال رسول الله (ص): «طُوبَي لِمَنْ أَدْرَكَ قَائِمَ أَهْلِ بَيْتِي وَ هُوَ يَأْتَمُّ بِهِ فِي غَيْبَتِهِ قَبْلَ قِيَامِهِ وَ يَتَوَلَّي أَوْلِيَاءَهُ وَ يُعَادِي أَعْدَاءَهُ ذَاكَ مِنْ رُفَقَائِي وَ ذَوِي مَوَدَّتِي وَ أَكْرَمِ أُمَّتِي عَلَيَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ؛

خوشا به حال کسي که قائم اهل‌بيتم را درک نمايد و در زمان غيبت و قبل از قيامش، به او اقتدا کرده و دوستانش را دوست بدارد و با دشمنانش دشمنش ورزد. آنها از رفقيانم و شايسته مودت و دوستيم و گرامي‌ترين امتم در روز قيامت هستند».

الغيبةطوسي، ص456 

 



[مجله شماره 45 : آذر و دی 92 - مقالات]

سايت مجله امان  - مجله عمومي - ويژه امام زمان عليه السلام


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392 توسط
 نام کتاب: زندگي مهدوي در پرتو دعاي عهد

نويسنده: حجت الاسلام و المسلمين محسن قرائتي

ناشر: بنياد فرهنگي حضرت مهدي موعود (عج)

 

از دعاهاي مشهور که خواندن آن در دوران غيبت حضرت مهدي‏ (عج) مورد سفارش قرار گرفته، «دعاي عهد» است. اين دعا داراي آثار و برکات فراواني دردنيا وآخرت است به گونه‌اي که يکي از نزديکان امام خميني (ره) مي‌گويد: «يکي از چيزهايي که امام در روزهاي آخر به من توصيه مي‌‌کردند، خواندن دعاي عهد بود. ايشان مي‌‌گفتند: صبح‌ها سعي کن اين دعا را بخواني؛ چون در سرنوشت دخالت دارد.[1]

در اين دعا زندگي مهدوي ترسيم شده است زيرا مشتمل بر درود خاصّ از طرف دعاکننده و نيز از سوي تمامي مردان و زنان مؤمن - در شرق و غرب جهان و خشکي و دريا، و از پدر و مادر و فرزند - به پيشگاه حضرت ولي عصر (عج) است. سپس عهد و پيمان و بيعت با آن حضرت را تجديد مي‏کند و پايداري بر اين پيمان را تا روز قيامت اظهار مي‏دارد. دعا براي تعجيل ظهور و فرج و بر پايي حکومت حق و سامان يافتن جهان و زنده شدن حقايق دين و اهل ايمان پايان بخش اين دعاي شريف است.

اين دعا از هشت بخش خداشناسي، درخواست وطلب، ابلاغ و درود، عهد مهدوي، مفاد عهد و پيمان، درخواست رجعت، دعا براي ظهور و برنامه‌هاي ظهور،  تشکيل شده است که مطالعه آن را به همه مهدي‌باوران توصيه مي‌کنيم.

 



[1] . برداشتهايي ازسيره امام خميني،ج 3 ،ص42. 



[مجله شماره 45 : آذر و دی 92 - كتابخانه مهدوي]

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه بیست و چهارم بهمن 1392 توسط

در دفترم هزار معما نوشته ام

يعني که باز نام شما را نوشته ام

خورشيد پشت ابر! ببين دفتر مرا

امشب هزار مرتبه فردا نوشته ام

هر چند مرده ام، به اميد کمي نفس

اين نامه را براي مسيحا نوشته ام

اصلاً قبول، دير رسيدم سر کلاس

اما اجازه؟! مشق شبم را نوشته ام

عمري است روي تخته سياه نگاه من

تصميم...نه! که غيبت کبري نوشته ام

پشت در کلاس فقط گفته اي و من

از درس انتظار تو املا نوشته ام

جان مرا بگير و بيا! من در اين غزل

خود را براي روز مبادا نوشته ام

از عمق چشمهام تمام مرا بخوان!

من نامه اي بلند ولي نا نوشته ام

زنگ کلاس، بغض تو موضوع انتظار

از جمعه هاي غم زده انشا نوشته ام

آقا ببخش! در ورق خيس زندگيم

خطم بد است و باز شما را نوشته ام

سرتا سر حروف الفبايت عشق بود

آقا نگو! بدون الفبا نوشته ام

حسن اسحاقي

برگرفته از مجله امان 45


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392 توسط

سلام ايام الله دهه فجر بر همه مبارك


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392 توسط
( ممنون میشم اگه بخونید )
 آقا صبح آفتاب نزده، اين‌جاست!

 

مرد مي‌دويد. تند و قبراق. كوچه‌ها و خيابان‌ها زير پايش مي سريدند. بايد زود مي‌رسيد و خبر را به اهالي شهر مي‌رساند. شيعيان منتظر او بودند. سومين روزي بود كه او از طرف مردم به بيابان زده بود تا «آقا» را ببيند و از او بخواهد كه ظهور كند و ستمگران را سرجاي خود بنشاند. لحظه‌اي ايستاد. شب از راه رسيده بود. نگاهي به آسمان پرستارة شهر انداخت. چه شب زيبايي بود! قلبش هنوز تپش ملاقات با آقا را داشت. چه ديدار شوق‌انگيزي بود!

وقت ايستادن نبود. با خود گفت: «بايد زود بروم و خبر را به دوستان برسانم.» دوباره قدم تند كرد. آقا گفته بود: «به مردم خبر بدهيد فردا در حياط خانه كسي جمع شوند.» مرد در ذهنش دنبال دوستان و آشنايان مي‌گشت كه براي ظهور آقا بيشتر گريه و التماس مي‌كردند. انديشيد: «بايد زودتر از همه به اين‌ها بگويم! اما گوسفندها. بايد سه چهار گوسفند هم آماده كنم. حالا چه‌جوري آنها را پشت بام ببرم؟ اصلاً براي چه؟»

   مرد گفته‌هاي آقا را مرور مي‌كرد و لبخند مي‌زد. اصلاً باورش نمي‌شد اينها را آقا گفته است... حتي ساعتش را هم گفت. بايد صبح علي‌‌الطلوع همه در خانه بزرگ محمد بن هاشم حاضر شوند».

مرد غرق در شادي بود. «آقا ظهور كند، چه مي‌شود! ديگر از ظلم خبري نيست، عدالت همه جا را مي‌گيرد و مردم در صلح و صفا زندگي مي‌كنند.»

با اين فكر‌ها به کوچة محمد بن هاشم رسيد. آنجا حسين، محمد نجار و چند نفر ديگر منتظرش بودند. اگر كمي هم دير مي‌رسيد، نگران مي‌شدند. حركتش را تندتر كرد. وقتي دم در رسيد، دستش را روي قلبش گذاشت. نمي‌دانست خبر به اين مهمّي را چطوري به آنها بدهد. صداي جيرجيرك‌ها و قورباغه‌ها از طرف شط به گوش مي‌رسيد. شهر در سكوت فرو رفته بود. مردم شب‌ها از ترس سربازان حكومت، توي خانه‌ها مي‌رفتند و در خانه‌هايشان را مي‌بستند.

مرد كوبه در را برداشت. وقتي آن را پايين آورد، صدا، سكوت شب را شكست. تقّه‌هاي آرام در، چند بار تكرار شد. لحظاتي گذشت. ناگهان پسر هاشم، خود، در را باز كرد.

ـ شيخ علي! تويي؟ ... كجايي مرد؟ دلمان هزار راه رفت!

دو مرد در آغوش هم فرو رفتند و لحظه‌اي آرام گريستند.

ـ از آقامون چه خبر شيخ؟

صداي پسر هاشم مي‌لرزيد.

ـ او را ديدي؟ ... سلام ما را بهش رساندي؟ ...

شيخ علي اشك‌هايش را پاك كرد و لبخند زد:

ـ آقا صبح آفتاب نزده اين جاست. همين جا!

ـ راست مي‌گويي؟

شيخ علي در حالي كه ماجراي ديدار را مو به مو به محمد تعريف مي‌كرد وارد خانه شد. حسين و محمد نجّار نيز به استقبال آمدند.

q

صداي اذان صبح كه بلند شد، شيخ علي چشم‌هايش را باز كرد. اتاق‌هاي خانه محمد پر شده بود. شيعيان يكي يكي و بي‌سر و صدا به خانه او آمده بودند و حالا درگوشي به همديگر چيزهايي مي‌گفتند. خوش‌حالي در چشم‌هايشان ديده مي‌شد. براي ديدار با آقا لحظه‌شماري مي‌كردند. شيخ بلند شد و به حياط رفت. وقتي وضو گرفت و برگشت، محمد نجّار با خنده جلوي چشمانش ظاهر شد:

ـ همان طور كه گفته بودي، گوسفندها را بي‌سرو صدا پشت بام بردم و دست و پايشان را بستم. حتي پوزه‌هاشان را هم بستم تا صدايشان درنيايد.

شيخ علي دست روي شانه محمد گذاشت و گفت: «خيلي خوب، من مي‌روم پشت‌ بام، نماز را هم همانجا مي‌خوانم. يك كمي عجله كنيد، چيزي به وقت ملاقات نمانده است».

قلب محمد نجّار تپيد. به سرعت راهي مطبخ‌سرا شد. پسر هاشم به فكر پذيرايي از مردم بود. داشت تنور را براي پختن غذا آماده مي‌كرد. مي‌خواست افتخار پخت اين غذا براي خودش باشد. نجّار تا رسيد، شمار ميهمانان را به محمد اعلام كرد و با عجله برگشت و راهي پشت بام شد.

q

جمعيت در حياط نه چندان بزرگ پسر هاشم موج مي‌زد. خبر آمدن آقا را كه شنيده بودند داشتند بال در مي‌آوردند. همه منتظر بودند آقا از پشت بام خودش را به آنها نشان دهد؛ امّا آقا هنوز ديده نمي‌شد. چند بار هم از طريق شيخ علي سلام و پيغام خودش را به آنها رسانده بود. شيخ علي هر دفعه آمده بود آنها را به سكوت و آرامش دعوت كرده بود. به همين خاطر همهمة مردم زمزمه‌وار در سكوت صبح مي‌پيچيد و زود قطع مي‌شد.

ـ ساكت!

صداي عده‌اي از مردم كمي بلند شده بود كه شيخ علي لب بام حاضر شد و خيلي آرام گفت: «برادران و خواهران من، ‌اسم هر كس را كه صدا مي‌زنم بدون سر و صدا از پلّه‌هاي خشتي بام بالا بيايد!»

پچ پچ مردم دوباره شروع شد. شيخ علي باز آنها را به آرامش دعوت كرد و گفت: «هر كس را صدا مي‌زنم، آقا او را خواسته است، به احترام آقا از سر و صدا پرهيز كنيد!» لحظه‌اي شوق و اضطراب جماعت را فرا گرفت. همه منتظر بودند ببينند شيخ اسم چه كسي را خواهد خواند.

ـ محمد پسر هاشم!

پسر هاشم سراسيمه از مطبخ‌سرا بيرون آمد و دوان دوان پله‌ها را بالا رفت. لحظاتي در سكوت گذشت؛ امّا ناگهان اين سكوت با صداي شر شر ناودان بام درهم شكست.

ـ واي خون! نگاه كنيد از ناودان خون مي‌ريزد!

ـ فكر مي‌كنم آقا از دست پسر هاشم عصباني بوده است، ... به گمانم گردنش را زدند!

ـ بيچاره پسر هاشم!

ـ حرف نباشد، پشت سر امام از اين حرف‌ها نزنيد!

شيخ علي دوباره لب بام ظاهر شد و با آمدن او دوباره سكوت همه جا را فرا گرفت.

ـ ابوعلي پسر عثمان!

لحظه‌اي همه در ميان جمع، دنبال ابوعلي گشتند. ابوعلي در حالي كه لبخند مي‌زد از ميان جمع بلند شد و راه پشت بام را در پيش گرفت. پله‌ها را دوان دوان بالا رفت و از ديده‌ها گم شد. مردم دوباره به ناودان نگاه كردند. خون سرخ رنگي هنوز چكّه مي‌كرد. ناگهان دوباره ناودان به كار افتاد. بوي خون همه جا را فرا گرفت.

ـ ابوعلي هم رفت!

ـ ما اينها را آدم‌هاي خوبي مي‌دانستيم!

ـ بيچاره‌ها چه گناهي كرده‌اند؟

ـ من يكي تحمل اين كارهاي آقا را ندارم، رفتم خداحافظ!

ـ بنشينيد!

صداي شيخ علي دوباره همه را به سكوت واداشت.

ـ زيد پسر كاظم!

زيد دستش را بالا گرفت و با خوش‌حالي به سوي پلّه‌ها دويد.

ـ بيچاره زيد، الان او هم كشته مي‌شود... نگفتم، ببينيد ناودان باز شروع كرد.

عده‌اي از مردم بلند شدند و رفتند. ترس و وحشت داشت مردم را فرا مي‌گرفت. ديگر هيچ كس دلش نمي‌خواست، اسمش خوانده شود. پچ پچ و همهمه و گاه اعتراض‌ها با صداي بلند شنيده مي‌شد. شيخ علي دوباره لب بام آمد و گفت: «جعفر پسر عبّاس روغن فروش!»

جعفر از وسط جمعيت بلند شد و با اعتراض گفت: «اين چه بازي است شروع كرده‌ايد شيخ علي، تمامش كنيد، چرا گردن مردم بي‌گناه را مي‌زنيد، مگر مردم جانشان را از سر راه پيدا كرده‌اند؟ ... من نمي‌آيم.»

دنبال جعفر تعدادي نيز بلند شدند. جعفر هنوز از در خارج نشده بود كه صداي شيخ علي بلند شد:

ـ پسر عبّاس دست نگهدار، برگرد.

جعفر ايستاد و سربرگرداند. شيخ علي دوباره گفت: «چند روز قبل مگر تو نبودي ناله و زاري مي‌كردي و آقا را صدار مي‌زدي؟ حالا چه شده است كه از آقا فرار مي‌كني؟»

سپس رو به مردم كرد و گفت: «مردم! چه شده به پچ پچ افتاده‌ايد، ناراحت شده‌ايد، ... حالا كمي درنگ كنيد تا نشانتان بدهم.»

شيخ كمي عقب‌تر رفت و لاشة گوسفند را كه تازه سر بريده بودند لب بام آورد.

ـ ببينيد اين لاشة گوسفندها و امّا كساني كه به اينجا خوانده شدند، آيا نگران آنها هستيد؟ بفرماييد اين هم از دوستانتان! صحيح و سالم.

مردم از خجالت سرشان را پايين انداختند. لحظه‌اي صداي شيخ علي به گريه بلند شد.

ـ مردم اين را بدانيد تا وقتي كه دل‌هاي ما قرص و محكم نشده است، مطمئن بدانيد كه آقا ظهور نمي‌كند.

صداي مردم نيز به گريه بلند شد. بعضي‌ها بلند هق‌هق مي‌كردند و به سر و صورت خود مي‌زدند. بعضي‌ها دست به آسمان بلند كرده بودند و «استغفر الله» مي‌گفتند.[1]

 

 

مطلب از مجيد محبوبي

[1]. مير مهر, مسعودپور آقايي, ص 307 ـ 304, به نقل از تاريخ غيبت كبري.



[مجله امان شماره 45 : - ادبيات مهدوي]

سايت مجله امان  - مجله عمومي - ويژه امام زمان عليه السلام

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ششم بهمن 1392 توسط
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}