ღ معارف مهدویت ღ
السلام علیک یا داعی الله و ربانی آیاته

بخش های دیگر

فتوبلاگ من
پرسش و پاسخ
یادداشت بازدیدکنندگان
گالری وبلاگ

صفحات وبلاگ

واسطه فيض

نظرسنجی

نظرتون درباره اين وبلاگ
عالي
خوب
متوسط
ضعيف



جستجو

دوستان من

 نماز امام زمانی!
محمد جواد کمار


مقدمه

چرا نمازم این قدر تکراری شده؟ اشتباه نکنید منظورم این نیست که چرا هر روز نماز می‌خوانم؟ مي‌خواهم بگویم چرا نماز خواندن هر روزه‌ام به صورت یک عادت درآمده است.

چرا این عادت، آن طور که باید مرا رشد نمی­دهد. عبارت دیگر احساس می­کنم درجا می‌زنم. اینکه این جور نماز را هر روز بخوانم ناراحت‌‌کننده است. آخر این چه نمازی است که ما می‌خوانیم؟ نمازی که آن را به یاد همه چیز غیر از خدا می‌خوانیم! نمازمان پُر است از معاملات کوچک و بزرگ و پیدا کردن اشیای گمشده و... آیا این یک نماز امام زمان‌پسند است؟

چگونه نمازمان، امام زمانی شود؟

اگر بخواهیم نمازمان نماز امام زمانی شود، باید ببینیم حضرت چگونه نماز می‌خواند. یقیناً، مطمئناً ایشان نمازی می‌خواند که ویژگی‌های منحصر به فردی دارد؛ گرچه بخشی از اعمال نمازش مثل بقیة مردم است. به ظاهر مثل ما وضو می‌گیرد و مثل ما نماز را با رکوع و سجود و... به جای می‌آورد؛ اما حقیقت و کیفیت نمازش است که بین نماز ایشان با نماز بقیه از زمین تا آسمان فرق ایجاد کرده است.

در اینجا به برخی از ویژگی‌های نماز مهدوی اشاره می‌کنیم:

1.‌ خلوص نیت

نیت نماز باید اصلاح شود. نماز ریایی کارساز نیست. نماز امام زمانی نمازی است که با این نیت شروع شود که من دارم همسو با مولایم برای نزدیک شدن به خداوند نماز می‌خوانم.

2. نماز اول وقت

حضرت مهدی(عج)مانند سایر ائمه معصوم(علیهم السلام)، نمازش را در اول وقت، اقامه می‌کند. چیزی مانع نماز اول وقتشان نمی‌شود. همة ما گرفتاری‌هایی داریم، چه گرفتاری‌های روحی، چه مادی و جسمی و... اما وقتی گرفتاری‌ها هنگام نمازِ اولِ وقت به سراغ‌مان می‌آید، گاهی به راحتی نماز اول وقت را رها می­کنیم و خیلی خونسرد دنبال کارمان می‌رویم. بعد از انجام کارهایمان، اگر حواسمان باشد نماز را وسط یا آخر وقت می‌خوانیم و اگر حواسمان نباشد و احساس کنیم که نمازمان را خوانده‌ایم وقتِ نماز خواندن می‌گذرد و تازه به فکر قضا شدن نماز می‌افتیم.

3. نماز با آرامش و خضوع

در سیرة امامان معصوم(علیهم السلام) خوانده­ایم که در موقع نماز، چنان محو تماشای حضرت باری تعالی می‌شدند که به تمام معنا از هرچه غیر او چشم می‌پوشیدند. اولیای دین با تمام مشغله­هایی که دارند هنگام نماز چنان با خضوع و خشوع به نماز می‌ایستند که انگار نه انگار مشکلی در کار است، اما ما وقتی نماز می‌خوانیم، تمام وقت نمازمان با فکر کردن دربارة مشکلات و راه حل آنها پر می‌شود و نمازمان آرامش و خضوع کمی دارد.

یک تذکر

چه اشکالی دارد که نمازمان را با حضرت پیوند بزنیم. وقتی به قنوت نماز رسیدیم دعای سلامتی حضرت را «اللهم کن لولیک الحجه ابن الحسن...» بخوانیم. بعد از آن، از خدا بخواهیم تا به واسطة ایشان نمازمان را قبول فرماید: «و اجعل صلاتنا به مقبولة؛[1] خداوندا نمازمان را به واسطه او قبول بفرما!»

 

حاشیه:

ایشان بسان ائمه نماز می خواند

حضرت آیت الله جوادی آملی یک روز در درس تفسیرشان فرمودند: خیلی اوقات ما به علامه طباطبایی عرض می کردیم؛ آقا درس اخلاق بفرمایید. ایشان می فرمودند: اخلاق گفتنی نیست عمل کردنی است. اخلاق را باید به کار بست. شما این حضرت آیت الله بهجت را ببینید تمام زندگی اش درس اخلاق است. رفت و آمد ایشان، برخو ردهایشان همه درس اخلاق است. از سویی مانند دیگر فقهاء تدریس می‌کند و از سوی دیگر بسان ائمه نماز می‌خواند.[2]



[1] . فرازی از دعای ندبه

[2] . فریادگر توحید، ص170.

مجله امان


نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهارم خرداد 1393 توسط
 دوستی، با تمام ویژگی‌های رفاقت
نوشته الهام بیدآبادی


«الحمد لِله الذی هدانا لِهذا وَ ما کنّا لِنَهتدیَ َولا ان هدانَا الله»

اگر تمام عالم را جست‌و‌جو کنی، دوستی همچون امام عصر علیه السلام نمی‌یابی که:

هرچند به یادش نباشی، تو را از یاد نبرد؛

هرچند او را رها کنی، تو را رها نکند؛

هرچند بر او جفا کنی، از عطا دریغ نورزد؛

هرچند در حقّش دعا نکنی، به درگاه خداوند برایت دعا کند؛

هرچند از او گریزان باشی؛ از تو روی برنگرداند؛

هرچند موجبات رنجش او را فراهم کنی، رنجوری تو را برنتابد؛

هرچند به او سربلندی نیفزایی، او سبب افتخار و بزرگی تو باشد؛

اگر از حال او بی‌خبر باشی، از احوال تو بی‌خبر نماند؛

اگر تو حضور او را درک نکنی، همیشه و هرجا همراه تو باشد؛

اگر از ارتباط با وی خودداری کنی، خود به تو پیغام دهد؛

اگر از او دفاع نکنی، تو را بی‌پناه مگذارد؛

اگر هزاران مرتبه قلبش را شکسته باشی، باز عذرت را بپذیرد؛

اگر بارها نقض میثاق کرده باشی، راه بازگشت به سوی تو نبندد؛

اگر تو او را دوست نداری، او تو را دوست داشته باشد؛

اگر تو امانت‌داری شایسته برایش نباشی، او امین و راز نگهدار تو باشد؛

اگر تو او را یاری نرسانی، او پشتیبان و یاور تو باشد؛

اگر کوچک‌ترین خدمتت را به رُخش کشی، بزرگ‌ترین لطفش را به رویت نیاورَد؛

اگر تو حریمش را پاس نداشتی، او تو را حمایت و محافظت کند؛

اگر تو او را طرد کنی، او کهف حصین و پناهگاه امن تو باشد،

اگر سهم او را از مالت نپردازی، باز هم روزی خویش را مدیون او باشی؛

اگر تو فرزندی خطاکار و سربه هوا گشتی، او پدری بزرگوار و شفیق باقی بماند؛

اگر تو حقّ برادری‌اش را ادا نکردی، او همچنان برادری مهربان برای تو باشد؛

اگر تو او را در سختی‌ها تنها گذاشتی، او در تنگناها تو را تنها نمی‌گذارد و شاید رهایی بخش تو باشد؛

... و این‌ها همه درحالی است که هیچ نیازی به تو ندارد و به عکس، تو سراپا نیاز و احتیاج به اویی!

برگرفته از مجله امان


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393 توسط
( ممنون میشم اگه بخونید )
 آقا صبح آفتاب نزده، اين‌جاست!

 

مرد مي‌دويد. تند و قبراق. كوچه‌ها و خيابان‌ها زير پايش مي سريدند. بايد زود مي‌رسيد و خبر را به اهالي شهر مي‌رساند. شيعيان منتظر او بودند. سومين روزي بود كه او از طرف مردم به بيابان زده بود تا «آقا» را ببيند و از او بخواهد كه ظهور كند و ستمگران را سرجاي خود بنشاند. لحظه‌اي ايستاد. شب از راه رسيده بود. نگاهي به آسمان پرستارة شهر انداخت. چه شب زيبايي بود! قلبش هنوز تپش ملاقات با آقا را داشت. چه ديدار شوق‌انگيزي بود!

وقت ايستادن نبود. با خود گفت: «بايد زود بروم و خبر را به دوستان برسانم.» دوباره قدم تند كرد. آقا گفته بود: «به مردم خبر بدهيد فردا در حياط خانه كسي جمع شوند.» مرد در ذهنش دنبال دوستان و آشنايان مي‌گشت كه براي ظهور آقا بيشتر گريه و التماس مي‌كردند. انديشيد: «بايد زودتر از همه به اين‌ها بگويم! اما گوسفندها. بايد سه چهار گوسفند هم آماده كنم. حالا چه‌جوري آنها را پشت بام ببرم؟ اصلاً براي چه؟»

   مرد گفته‌هاي آقا را مرور مي‌كرد و لبخند مي‌زد. اصلاً باورش نمي‌شد اينها را آقا گفته است... حتي ساعتش را هم گفت. بايد صبح علي‌‌الطلوع همه در خانه بزرگ محمد بن هاشم حاضر شوند».

مرد غرق در شادي بود. «آقا ظهور كند، چه مي‌شود! ديگر از ظلم خبري نيست، عدالت همه جا را مي‌گيرد و مردم در صلح و صفا زندگي مي‌كنند.»

با اين فكر‌ها به کوچة محمد بن هاشم رسيد. آنجا حسين، محمد نجار و چند نفر ديگر منتظرش بودند. اگر كمي هم دير مي‌رسيد، نگران مي‌شدند. حركتش را تندتر كرد. وقتي دم در رسيد، دستش را روي قلبش گذاشت. نمي‌دانست خبر به اين مهمّي را چطوري به آنها بدهد. صداي جيرجيرك‌ها و قورباغه‌ها از طرف شط به گوش مي‌رسيد. شهر در سكوت فرو رفته بود. مردم شب‌ها از ترس سربازان حكومت، توي خانه‌ها مي‌رفتند و در خانه‌هايشان را مي‌بستند.

مرد كوبه در را برداشت. وقتي آن را پايين آورد، صدا، سكوت شب را شكست. تقّه‌هاي آرام در، چند بار تكرار شد. لحظاتي گذشت. ناگهان پسر هاشم، خود، در را باز كرد.

ـ شيخ علي! تويي؟ ... كجايي مرد؟ دلمان هزار راه رفت!

دو مرد در آغوش هم فرو رفتند و لحظه‌اي آرام گريستند.

ـ از آقامون چه خبر شيخ؟

صداي پسر هاشم مي‌لرزيد.

ـ او را ديدي؟ ... سلام ما را بهش رساندي؟ ...

شيخ علي اشك‌هايش را پاك كرد و لبخند زد:

ـ آقا صبح آفتاب نزده اين جاست. همين جا!

ـ راست مي‌گويي؟

شيخ علي در حالي كه ماجراي ديدار را مو به مو به محمد تعريف مي‌كرد وارد خانه شد. حسين و محمد نجّار نيز به استقبال آمدند.

q

صداي اذان صبح كه بلند شد، شيخ علي چشم‌هايش را باز كرد. اتاق‌هاي خانه محمد پر شده بود. شيعيان يكي يكي و بي‌سر و صدا به خانه او آمده بودند و حالا درگوشي به همديگر چيزهايي مي‌گفتند. خوش‌حالي در چشم‌هايشان ديده مي‌شد. براي ديدار با آقا لحظه‌شماري مي‌كردند. شيخ بلند شد و به حياط رفت. وقتي وضو گرفت و برگشت، محمد نجّار با خنده جلوي چشمانش ظاهر شد:

ـ همان طور كه گفته بودي، گوسفندها را بي‌سرو صدا پشت بام بردم و دست و پايشان را بستم. حتي پوزه‌هاشان را هم بستم تا صدايشان درنيايد.

شيخ علي دست روي شانه محمد گذاشت و گفت: «خيلي خوب، من مي‌روم پشت‌ بام، نماز را هم همانجا مي‌خوانم. يك كمي عجله كنيد، چيزي به وقت ملاقات نمانده است».

قلب محمد نجّار تپيد. به سرعت راهي مطبخ‌سرا شد. پسر هاشم به فكر پذيرايي از مردم بود. داشت تنور را براي پختن غذا آماده مي‌كرد. مي‌خواست افتخار پخت اين غذا براي خودش باشد. نجّار تا رسيد، شمار ميهمانان را به محمد اعلام كرد و با عجله برگشت و راهي پشت بام شد.

q

جمعيت در حياط نه چندان بزرگ پسر هاشم موج مي‌زد. خبر آمدن آقا را كه شنيده بودند داشتند بال در مي‌آوردند. همه منتظر بودند آقا از پشت بام خودش را به آنها نشان دهد؛ امّا آقا هنوز ديده نمي‌شد. چند بار هم از طريق شيخ علي سلام و پيغام خودش را به آنها رسانده بود. شيخ علي هر دفعه آمده بود آنها را به سكوت و آرامش دعوت كرده بود. به همين خاطر همهمة مردم زمزمه‌وار در سكوت صبح مي‌پيچيد و زود قطع مي‌شد.

ـ ساكت!

صداي عده‌اي از مردم كمي بلند شده بود كه شيخ علي لب بام حاضر شد و خيلي آرام گفت: «برادران و خواهران من، ‌اسم هر كس را كه صدا مي‌زنم بدون سر و صدا از پلّه‌هاي خشتي بام بالا بيايد!»

پچ پچ مردم دوباره شروع شد. شيخ علي باز آنها را به آرامش دعوت كرد و گفت: «هر كس را صدا مي‌زنم، آقا او را خواسته است، به احترام آقا از سر و صدا پرهيز كنيد!» لحظه‌اي شوق و اضطراب جماعت را فرا گرفت. همه منتظر بودند ببينند شيخ اسم چه كسي را خواهد خواند.

ـ محمد پسر هاشم!

پسر هاشم سراسيمه از مطبخ‌سرا بيرون آمد و دوان دوان پله‌ها را بالا رفت. لحظاتي در سكوت گذشت؛ امّا ناگهان اين سكوت با صداي شر شر ناودان بام درهم شكست.

ـ واي خون! نگاه كنيد از ناودان خون مي‌ريزد!

ـ فكر مي‌كنم آقا از دست پسر هاشم عصباني بوده است، ... به گمانم گردنش را زدند!

ـ بيچاره پسر هاشم!

ـ حرف نباشد، پشت سر امام از اين حرف‌ها نزنيد!

شيخ علي دوباره لب بام ظاهر شد و با آمدن او دوباره سكوت همه جا را فرا گرفت.

ـ ابوعلي پسر عثمان!

لحظه‌اي همه در ميان جمع، دنبال ابوعلي گشتند. ابوعلي در حالي كه لبخند مي‌زد از ميان جمع بلند شد و راه پشت بام را در پيش گرفت. پله‌ها را دوان دوان بالا رفت و از ديده‌ها گم شد. مردم دوباره به ناودان نگاه كردند. خون سرخ رنگي هنوز چكّه مي‌كرد. ناگهان دوباره ناودان به كار افتاد. بوي خون همه جا را فرا گرفت.

ـ ابوعلي هم رفت!

ـ ما اينها را آدم‌هاي خوبي مي‌دانستيم!

ـ بيچاره‌ها چه گناهي كرده‌اند؟

ـ من يكي تحمل اين كارهاي آقا را ندارم، رفتم خداحافظ!

ـ بنشينيد!

صداي شيخ علي دوباره همه را به سكوت واداشت.

ـ زيد پسر كاظم!

زيد دستش را بالا گرفت و با خوش‌حالي به سوي پلّه‌ها دويد.

ـ بيچاره زيد، الان او هم كشته مي‌شود... نگفتم، ببينيد ناودان باز شروع كرد.

عده‌اي از مردم بلند شدند و رفتند. ترس و وحشت داشت مردم را فرا مي‌گرفت. ديگر هيچ كس دلش نمي‌خواست، اسمش خوانده شود. پچ پچ و همهمه و گاه اعتراض‌ها با صداي بلند شنيده مي‌شد. شيخ علي دوباره لب بام آمد و گفت: «جعفر پسر عبّاس روغن فروش!»

جعفر از وسط جمعيت بلند شد و با اعتراض گفت: «اين چه بازي است شروع كرده‌ايد شيخ علي، تمامش كنيد، چرا گردن مردم بي‌گناه را مي‌زنيد، مگر مردم جانشان را از سر راه پيدا كرده‌اند؟ ... من نمي‌آيم.»

دنبال جعفر تعدادي نيز بلند شدند. جعفر هنوز از در خارج نشده بود كه صداي شيخ علي بلند شد:

ـ پسر عبّاس دست نگهدار، برگرد.

جعفر ايستاد و سربرگرداند. شيخ علي دوباره گفت: «چند روز قبل مگر تو نبودي ناله و زاري مي‌كردي و آقا را صدار مي‌زدي؟ حالا چه شده است كه از آقا فرار مي‌كني؟»

سپس رو به مردم كرد و گفت: «مردم! چه شده به پچ پچ افتاده‌ايد، ناراحت شده‌ايد، ... حالا كمي درنگ كنيد تا نشانتان بدهم.»

شيخ كمي عقب‌تر رفت و لاشة گوسفند را كه تازه سر بريده بودند لب بام آورد.

ـ ببينيد اين لاشة گوسفندها و امّا كساني كه به اينجا خوانده شدند، آيا نگران آنها هستيد؟ بفرماييد اين هم از دوستانتان! صحيح و سالم.

مردم از خجالت سرشان را پايين انداختند. لحظه‌اي صداي شيخ علي به گريه بلند شد.

ـ مردم اين را بدانيد تا وقتي كه دل‌هاي ما قرص و محكم نشده است، مطمئن بدانيد كه آقا ظهور نمي‌كند.

صداي مردم نيز به گريه بلند شد. بعضي‌ها بلند هق‌هق مي‌كردند و به سر و صورت خود مي‌زدند. بعضي‌ها دست به آسمان بلند كرده بودند و «استغفر الله» مي‌گفتند.[1]

 

 

مطلب از مجيد محبوبي

[1]. مير مهر, مسعودپور آقايي, ص 307 ـ 304, به نقل از تاريخ غيبت كبري.



[مجله امان شماره 45 : - ادبيات مهدوي]

سايت مجله امان  - مجله عمومي - ويژه امام زمان عليه السلام

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ششم بهمن 1392 توسط
 پند آفتابگردان
(ميثم آقايي)

گلي پژمرده و بي رمق، در حالي که زير سايه، لَم داده بود، رو به آفتابگردان کرد و گفت:

«عجب رشدي کرده‌اي! چه خوب بزرگ شده‌اي! چه خوب قد کشيده‌اي! خورشيد، هواي تو را دارد؛ اما اصلاً ما را حساب نمي‌کند و به ما نگاه هم نمي‌کند».

آفتابگردان نگاهي پر مهر به گل کرد و گفت: «اصلاً اين طور نيست. آفتاب به همه يک جور مي‌تابد و عدالت آفتاب، شهره است. منتها من از اول صبح که آفتاب مي‌خواهد در بيايد، رو به او مي‌کنم و تا غروب، رويم به اوست و در اين مدت، از نور او کمال بهره را مي‌برم؛ اما تو زير آن درخت تنومند راحت خوابيده‌اي و منتظري دستي از آستان غيب کمکت کند. تو خودت، رو به خورشيد نمي‌کني، وگرنه او کمکت مي‌کرد و تو هم رشد مي‌کردي. پس تقصير از جانب توست.»

دوستان عزيز!

سيد بن طاووس در مقدمه کتاب «لهوف» به فرزندش فرموده: «اينکه خداوند، عده‌اي را به عنوان دوست خودش انتخاب مي‌کند، به خاطر اين است که آنها لطف خداوند را قبول کرده‌اند، يا به عبارت ديگر، خودشان را در معرض لطف خداوند قرار داده‌اند. امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف هم جانشين خداوند بر زمين هستند و مَثَل ايشان مَثَل خورشيد است؛ پس اگر کسي خودش را در معرض عنايات حضرت قرار دهد، مورد لطف و عنايت ايشان قرار مي‌گيرد.»

گر گدا کاهل بود، تقصير صاحب‌خانه چيست؟!



[مجله شماره 35 : - مقاله]


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم آذر 1392 توسط
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}